من و عاطفه و عشق
من و عاطفه و عشق
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست.(شریعتی)
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 3 آذر 1398(بازدید ), توسط Meisam |

 

در کشور من مردم با نفرت بیشتری به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه میکنند تا صحنه اعدام!

زیستن با این مردمان دردناک است.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 آذر 1390(بازدید ), توسط Meisam |

دونه های برف هنوز به سطح چایی داغش نرسده ، آب میشد . انقدر صبور بود که دوست داشت چاییش رو با همون دونه های برف خنک کنه. دیگه برای دست فروش دوره گرد شده بود عادت ، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ی محمدی کنار تیر چراغ برق ببینه . سارا عادت داشت تو پاییز و زمستون همیشه بعد از مدرسه چایی بخره و در حالی که به گلدسته های مسجد نگاه میکرد ، اون رو با آرامش بخوره. پیرمرد دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت.همیشه وقتی سارا رو از دور میدید زود تر از رسیدن سارا به چرخش ، چایی رو برای اون آماده می کرد. سارا معدل بالایی داشت سال سوم دبیرستان بود، رشته ی ریاضی.از یه خانواده متوسط ، همیشه دختر تو داری بود ، کمتر با کسی حرف میزد.هیچ کس غیر از خودش و خدا نمی دونست تو دل سارا چی میگذره.سارا دختری زیبا بود.صورتی کشیده و لاغر اندام.ساده و شیک پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولی از چادر بدش می اومد . بعضی ها فکر میکردن اون دیوونس . اما تو دل سارای داستان ما غوغایی به پا بود . همیشه یه حس بد باهاش بود. خیلی صبور بود... دوست داشت با صبوریش مبارزه کنه اما...شب ها که رو تختش دراز می کشید قبل از خواب ، دفتر خاطراتشو ورق میزد... همیشه با دیدن صفحه های دفترش تو دلش ترس به وجود میومد.آخه سارای داستان ما عاشق بود.عاشق کسی که سالها اون رو میشناخت...هم بازی دوران بچه گیش بود. امیر ، کلمه ای بود که همیشه تو ذهنش تازگی داشت.سالی 3 یا 4 بار بیشتر اون رو نمیدید. امیر پسر دایی سارا بود. امیر پسری خوشگل و خوش هیکل ؛ بدنی تو پُر ، صورتی مهربون و صدایی زیبا داشت، او یک سال از سارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امیر ، فقط به چشم سارا قشنگ بود... وقتی چشمش به تاریخ ثبت شده پایین خاطراتش می افتاد، هول میکرد. آخه سارا 5 سال بود که عاشق امیر بود. اما حیف که این دل صاف و ساده ی اون اجازه نمی داد که این موضوع رو با کسی ، حتی خود امیر ، بیان کنه. 13 بدر هر سال امیر با خانواده ی خود و خانواده ی عمه با هم بودن.هر وقت سارا تصمیم می گرفت که موضوع رو به امیر بگه ، مسئله ای پیش می اومد. امیر اصلا تو فکر این چیزها نبود. همیشه با سارا شوخی می کرد . با هم بازی می کردن. سارا بیشتر موقع ها از خدا می خواست که تو دل امیر این موضوع رو بندازه ... اما دعا های اون به نتیجه نمی رسی... یک روز عزمش رو جزم کرد ... با خودش فکر کرد... ساعتها کنار تختش نشسته بود... و به گلی که 13 بدر سال پیش امیر بهش داده بود و سارا چسبونده بود به دفترش‌، اون رو نگاه می کرد. یک آن یه فکر به سرش زد... کاغذ برداشت... 2 بیت شعر عاشقانه نوشت... با یه مجله معتبر تماس گرفت تمام کارها رو انجام داد تا 2 بیت شعرش رو از طریق مجله تقدیم کنه به پسر داییش امیر . با دختر خاله اش تماس گرفت و موضوع رو سیر تا پیاز براش تعریف کرد... و بهش گفت که به امیر بگه مجله فلان روز رو بخره و بخونه.!!! تا چند روز سارا تو پوست خودش نمی گنجید ... وقتی از مدرسه بر میگشت یدونه چایی رو که می خرید نصفه می خورد و با عجله می رفت ! تا حالا 3 تا دفتر 200 برگ پر کرده بود از شعر و خاطره که تو هر صفحه اش بجای کلمه امیر از کلمه ی ( اون ) استفاده کرده بود چون میترسید مادرش رازش رو بفهمه. خونه ی امیر... ... تلفن زنگ میزنه ... اون یکی دختر عمه ی امیر هست ( دختر خاله سارا ) امیر رو متقاعد می کنه که مجله رو بخره... اما امیر سِمج میشه... دختر عمه مجبور میشه راز چند ساله ی دختر خالش سارا رو برای پسر داییش تعریف کنه... امیر مات و مبهوت مونده... آب دهنش رو بسختی پایین میده... عرق سرد رو پیشونیش موج میزنه... تمام رفتار هایی رو که با سارا انجام داده بود رو برای چند ثانیه مثل باد از ذهنش عبور می ده... متوجه میشه که با کاراش آتیش عشق سارا رو زیاد می کرده بدون اینکه خودش متوجه بشه. امیر کارش میکس تصاویر بود... همیشه روی عکس های جدیدش آهنگ های قشنگ می گذاشت... حتی این آخرها یه کلیپ ویدویی از خودش تهیه کرده بود ... امیر تازه فهمیده بود که چرا وقتی سارا میاد پیشش ، همش میگه من از آهنگ هایی که میگذاری رو میکسات خوشم میاد...!!! امیر از اون روز فکرش تغییر میکنه... اما چه فایده... هر چقدر با خودش فکر کرد که شاید بتونه یه حس جدید به سارا پیدا کنه... باز نتونست همش سارا رو به چشم بچه گی نگاش میکرد... اما سارا بزرگ شده بود ... برای خودش خانومی بود... امیر نتونست با خودش کنار بیاد... تصمیمش رو گرفته بود. ته دل امیر می گفت که سارا رو دوست داره ... اون هم نه کم ،خیلی زیاد... اما دوست داشتن اون با دوست داشتن سارا زمین تا آسمون فرق می کرد. زمستون تموم شد... 13 بدر طبق رسم هر سال فرا رسید . سارا خوشحال از اینکه باز میتونه صورت ناز امیر رو ببینه... تو پوست خودش نمی گنجید.با تمام خوش گذرونی های 13 بدر ... اون روز به پایان رسیده بود. ( سارا نمی دونست که امیر ماجرای عاشق شدنش رو میدونه ) اما امیر می دونست و به روی خودش نیاورد. شب فرا رسیده بود ... ماشین پدر امیر جا برای نشستن نداشت. امیر از اینکه یه فرصت خوب پیدا کرده تا با سارا صحبت کنه خوشحال بود. امیر و سارا پشت ماشین دو نفری تنها نشستن.. پدر و مادر سارا هم جلو. امیر طبق شوخی های همیشگیش دست سارا رو گذاشت رو زانوی خودش ، و یه عکس از ناخون های سارا گرفت. وقتی امیر این حرکت رو انجام داد برای اولین بار تو دلش خالی شد... قلبش شروع کرد به تپش شدید... یاد حرفای پشت تلفن اون یکی دختر عمه اش افتاد... هوا خنک بود ... اما امیر خیس عرق. امیر اینبار دستش رو گذاشت رو دست سارا ( دست سارا هنوز رو زانوهای امیر بود ) دوباره عکس گرفت... سارا که همیشه با بوی تن امیر دست و پاشو گم می کرد ... اینبار از گرمای وجود امیر که از دستهاش به دستش می رسید هیجان زده شده بود. قلب کوچولوی سارا مثل گنجیشک داشت به سرعت می تپید. امیر دیگه دستش رو از رو دست سارا جدا نکرد. دست سارا رو گرفت و آروم نوازش می کرد . امیر نمی دونست مغلوب عشق شده یا شهوت.دستای هردوشون خیس عرق بود ... سکوتی سنگین فضای ماشین رو پر کرده بود... باد خنکی که از پنجره ی ماشین به صورت این دو میزد آرامش رو همراه با ترس تو وجودشون به نوازش در می اورد. ناگهان امیر به طرف گوش سارا رفت و آروم با همون صدای گرمش به سارا گفت : منو دوست داری ؟ سارا با شنیدن این جمله شُکه شده بود... امیر دوباره پرسید... منو دوست داری... سارا که داشت به سکوت بی آلایش جاده نگاه می کرد دیگه نمی تونست جلوی بغضِشو بگیره ... لبهاشو میون دندوناش گذاشته بود صدای فریادِ بغضش رو با فشار دندوناش ، رو لباهش ، خالی می کرد، ... برگشت... به صورت امیر نگاه کرد... اشکاش دونه دونه از گونه هاش جاری بود... هیچ حرکتی انجام نمیداد... میترسید فریاد بزنه ... صدای حِق حِقشو می شد شنید... لباشو از بین دندوناش آزاد کرد چشماشو بست ... نگاه امیر به لباش افتاد... از رو لباش خون میومد... امیر هنوز نمی دونست عشق بود یا شهوت... اما سراسر وجود سارا عشق بود...امیر دست سارا رو ول کرد... چونه ی سارا رو گرفت... صورتش رو به صورت سارا نزدیک کرد... امیرخون های روی لبهای سارا رو با وجود خودش تقسیم کرد... سارا باز نتونست جلوی خودش رو بگیره ... سارا دهانشو رو ... روی دهان امیر قفل کرد... و شروع به گریه کرد ... سارا نیمی خواست کسی متوجه گریه کردنش بشه... بعد از لحظاتی سارا آروم صورتشو کنار کشید... دید دهان امیر پر از خونه... امیر دستمالی بر داشت و اول صورت سارا ، و بعد صورت خودش رو تمیز کرد... سارا دستمال خونی را گرفت .. درون کیفش گذاشت...سکوت پاسخ اون دو بود... سکوت... سکوت... سکوت... 1 هفته بعد امیر دیگه می دونست که واقعا عاشق سارا شده ... موضوع رو با مادرش درمیون گذاشت.مادر قبول کرد. مادرش ، سارا رو خیلی دوست داشت. و زود قضیه خواستگاری رو راه انداخت . قرار عقد کنون رو گذاشتن بعد از گذراندن خدمت سربازی امیر. .... سارا وارد دوره پیش دانشگاهی شد... همیشه خوشحال بود اما یه ترس همیشگی باحاش بود... همش فکر میکرد امیر رو از دست میده ... اما وقتی به درگاه خداوند گریه می کرد کمی آروم می شد. 84/8/18 امیر به سربازی رفت .روزهای پر نشاطی برای سارا بود. مادر پدر امیر خونه ی خودشون رو نزدیک مدرسه ی سارا ینا بردن... و در اون جا یک خونه رهن کردن . روز های سرد زمستون نزدیک شد... دی ماه فرا رسید ... خدمت امیر عاشق شده ی ما کنار مرز افغانستان بود . با شروع شدن زمستون، سارا رو دلشوره ی عجیبی فرا گرفت . این دل شوره وقتی بیشتر میشد که از کنار چرخ پیرمرد مهربون رد می شد. اما با خریدن یک عدد چایی و خوردن اون کمی آروم می شد. اواسط دی ماه بود ... سارا خیلی دل تنگ شده بود... نمی دونست چرا از این زمستون بدش میاد...همیشه دلهره داشت تا این که رسید به شب که اصلا خوابش نبرد و تا صبح بیدار بود... او منتظر بود ... منتظر امیر.. منتظر عشقش... به مدرسه رفت اسم امیر از ذهنش بیرون نمی رفت .. آخه امیر قرار بود بیاد مرخصی.سارا خیلی دلشوره داشت... تا حدی دلهره و دلشوره ی اون زیاد شده بود که سر کلاساش چند بار حالش بهم خورد... ساعات کلاس بکندی می گذشت... و آخرین زنگ کلاس به گوش سارا رسید... کیف و کتابش رو به سرعت جمع کرد...برف زمستونی زمین رو سفید پوش کرده بود . از مدرسه خارج شد ، این آخرین بار بود که صدای خداحافظی سارا تو مدرسه می پیچید. به طرف پیر مرد مهربون رفت... پیر مرد لبخند همیشگیش به لباش نبود .. برف به شدت می بارید.برف رو سپیدی موی صورت پیر مرد یخ زده بود... موژه های سارا با رنگ برف التهاب قشنگی رو به خودش گرفته بود... سارا با تعجب به پیر مرد سلام داد ... جوابی نشنید... پیر مرد چای رو به او تعارف زد... این آخرین چایی بود که پیر مرد می فروخت ... سارا پرسید : پدر جان چرا ناراحتی؟... تمام وجود سارا پر از ترس بود... تو اون هوای سرد از گرما داشت احساس خفگی می کرد. پیر مرد جواب داد... منتظر پسرم بودم. اون تنها نون آور خونه بود . پسرم رو فرستادم سربازی اما... صدای پیر مرد می لرزید... قلب سارا از شدت تپشهای فراوان... درد گرفته بود... سارا پرسید: اما چی... ؟ پیرمرد می خواست بگه... اشک چشمهای پیر مرد جاری شد...اشک های اون یخ های روی موهای سفید صورتش رو آب می کرد و به طرف پایین سرازیر می شد... سارا به زحمت روی پاش ایستاده بود... این دفعه با صدایی لرزان دوباره پرسید:پدر جان مگه چی شده ؟ پیر مرد جواب داد... شهید شد.... سارا باشنیدن این کلمه به تیر چراغ برق تکیه داد هنوز چایی تو دستش بود... پیر مرد یه عکس بهش نشون داد... گفت: این پسر منه... سارا با نگاه اول به عکس پسرش ... دیگه جرأت نکرد به فرد کناریش نگاه کنه ... دلشوره ی سارا خیلی زیاد شده بود...عکس رو بر گردوند .. می خواست گریه کنه...دوست داشت داد بزنه... که ای خدا...نکنه امیر من... خدا جون امیر من... خدای مهربون امیر من.... ای خدا من امیر رو دوست دارم... از من نگیریش... من طاقت ندارم... خدا جون می دونم چقدر بزرگی... پیر مرد بدون گرفتن پول از سارا به راه افتاد ... سارا تو دلش دعا می کرد... به خدا التماس می کرد... انگار می دونست چه اتفاقی افتاده ... دست و پاهاش خیلی می لرزید... خدا رو به همون برفش قسم داد ... سارا چشم هاشو بست ... امیر رو حس میکرد... صورتش رو ، رو به آسمون کرد... همون فرشته های توی اتاقش رو دید. فرشتها براش دست میزدن... اشک سارا روی گونه هاش که از سرما سرخ شده بودن سرازیر شده بود ... بوی امیر رو حس کرد... اما احساس خوبی نبود... اون حس عجیب بهش دست داد... امیر رو نزدیک خودش احساس میکرد... بوی گل های رز سفید و قرمز که براش خیلی آشنا بود دوباره به مشامش رسید... اما چند لحظه طول نکشید ... آروم چشمهاشو باز کرد.. خودش رو میون برف ها دید ... خبری از پیر مرد نبود. انگار خواب میدید... دوست داشت از اون محلکه فرار کنه... اما یه صدا آشنا به گوشش رسید... صدایی که خیلی دوست داشت... صدایی که سالها به یادش زندگی کرده بود... صدای امیر بود ... اما به دور و برش نگاه کرد.. کسی نبود... صدا بهش می گفت بیا... بیا... سارا با من بیا... منتظرتم...بیا... سارا با چشمهایی گریان شروع به دویدن کرد ... دوست داشت چایی توی دستش رو برای امیر ببره... همین طور می دوید... کوچه ی دوم رو پیچید... با چشمانی پُر از اشک ، دوان دوان وارد کوچه شد... ناگهان ایستاد... سیل جمعیت رو دید که با گفتن لا الا اله الله به سمت خونه ی جدید امیرینا در حال حرکت بودن... دونه های برف... سطح چایی یخ زده اش رو پُر کردن ... چایی از دستش افتاد... دیگه سارا متوجه شده بود که دلشوره و دل نگرانی تمام این سالها به خاطر چی بود... بغض گلویش رو داشت میفشرد ... اشکهای چشمش مجال دیدن نمیداد... به زانو روی برف ها نشست و به خدا گفت : خیلی بی رحمی... خیلی نامردی... تو هیچ کس رو دوست نداری... هیچ کس... آخه چرا... چرا امیر من... مگه ما مثل همه دل نداشتیم... مگه تو ندیدی ما عاشق بودیم...چرا زندگیمون رو خراب کردی... ای خداااا... چشمهاشو بست... همون چشم هایی که یک روز با عشق به صورت امیر نگاه می کرد همون چشم هایی که یک روز برای پاسخ به عشقش ، گریه کرد... آروم چشم ها رو بست ، رو برف ها دراز کشد... یه حس خوب پیدا کرده بود... مردم دور اون جمع شده بودن... برف های دورش شروع به آب شدن کردن، آروم آروم گل های رز و سفید کنارش شروع به رشد کردن ... مردم فقط نظاره گر بودن... سارا دیگه اون دلهره رو نداشت... یه حس عجیب داشت... چشمهاشو باز کرد یه جفت کفش جلوش دید... بلند شد... نشست ... یه مرد چونه اش رو گرفت و بلند کرد .. سارا نگاه کرد... بغض دیرینش ترکید ... هم می خندید هم گریه میکرد ... اون مرد امیر بود ... بغلش کرد ... بعد از دقایقی دست هم دیگر رو گرفتند و با هم شروع به راه رفتن کردن... سارا به روبرو نگاه کرد پیر مرد رو دید کنار پسرش ایستاده ... پیر مرد دوباره می خندید... امیر به سارا با عشق تمام نگاه کرد و گفت: خدا منتظر ماست. و هر دو به سوی آسمان پرواز کردند... دو بیت شعر سارا هیچ وقت در مجله چاپ نشد. فرشته ها از اول عاشقی سارا با اون بودن تا اینکه ...عروسی سارا و امیر با هزاران هزار فرشته نزد خدا برگزار شد ... خداوند هدیه ی خودش رو تقدیم اونا کرده بود... پایان
 

__________________
نبسته ام به کس دل،نبسته کس به من دل،چو تخته پاره بر موج رها رها رهایم....
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 7 آذر 1390(بازدید ), توسط Meisam |

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

 

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

عاشقتم عاطفه!

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 6 آذر 1390(بازدید ), توسط Meisam |

‌ ‌رد‌ پای‌ عشق‌ ‌در زندگی

هرکجا عشق‌ آید و ساکن‌ شود هرچه‌ ناممکن‌ بود ممکن‌ شود در جهان‌ هر کار خوب‌ و ماندنی‌ست‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست.
‌به‌ راستی‌ مگر می‌شود عشق‌ را تعریف‌ کرد؟ مولانا در دشواری‌ آن‌ می‌گوید:
هرچه‌ گویم‌ عشق‌ را شرح‌ و بیان‌ چون‌ به‌ عشق‌ آیم، خجل‌ گردم‌ از آن‌ و درجای‌ دیگری‌ از مثنوی:
در نگنجد عشق‌ در گفت‌ و شنید عشق‌ دریایی‌ است‌ بحرش‌ ناپدید و خود در پایان‌ شعر اعتراف‌ کرده‌ام‌ که: «سالک» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ است‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ کاری‌ مشکل‌ است‌ ‌ ‌اما آنچه‌ موجب‌ شد تا شما را در احساس‌ خود در «تصویر عشق» شریک‌ کنم، مفاهیم‌ و تعابیری‌ از کار و زندگی‌ و کیفیت‌ در پیوند با عشق‌ است‌ که‌ می‌تواند شرایط‌ و محیطکاری‌ لطیف‌تر، باکیفیت‌تر و عارفانه‌تر و حتماً‌ سودآورتری‌ را فراهم‌ آورد.
‌ ‌جبران‌ خلیل‌ جبران‌ در کتاب‌ «پیامبر» در فصل‌ «کار» می‌نویسد: «کار با عشق‌ آن‌ است‌ که‌ پارچه‌ای‌ را با تاروپود قلب‌ خود ببافی‌ بدان‌ امید که‌ معشوق‌ تو آن‌ را بر تن‌ خواهدکرد… اگر نمی‌توانی‌ با عشق‌ کار کنی‌ بهتر است‌ کار خود را ترک‌ کنی‌ و بر دروازه‌ معبد بنشینی‌ و صدقات‌ کسانی‌ را که‌ با عشق‌ کار می‌کنند بپذیری…».
●‌ ‌تصویر عشق‌
ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌
عشق‌ یعنی‌ مهر بی‌اما، اگر عشق‌ یعنی‌ رفتن‌ با پای‌ سر
عشق‌ یعنی‌ دل‌ تپیدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ یعنی‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌
عشق‌ یعنی‌ مستی‌ از چشمان‌ او بی‌لب‌ و بی‌جرعه، بی‌می، بی‌سبو
عشق‌ یعنی‌ عاشق‌ بی‌زحمتی‌ عشق‌ یعنی‌ بوسه‌ بی‌شهوتی‌
عشق‌ یار مهربان‌ زندگی‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگی‌
عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلکاری‌ شده‌ در کویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌
یک‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار باور امکان‌ با یک‌ گل‌ بهار
در خزانی‌ بر گریز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌
عشق‌ یعنی‌ روح‌ را آراستن‌ بی‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌
عشق‌ یعنی‌ زشتی‌ زیبا شده‌ عشق‌ یعنی‌ گنگی‌ گویا شده‌
عشق‌ یعنی‌ ترش‌ را شیرین‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ نیش‌ را نوشین‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ انگوری‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ زنبوری‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ مهربانی‌ درعمل‌ خلق‌ کیفیت‌ به‌ کندوی‌ عسل‌
عشق، رنج‌ مهربانی‌ داشتن‌ زخم‌ درک‌ آسمانی‌ داشتن‌
عشق‌ یعنی‌ گل‌ بجای‌ خارباش‌ پل‌ بجای‌ این‌ همه‌ دیوار باش‌
عشق‌ یعنی‌ یک‌ نگاه‌ آشنا دیدن‌ افتادگان‌ زیرپا
زیرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگین‌ تبسم‌ کاشتن‌
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی‌ عشق، زیبایی، زلالی، روشنی‌
عشق‌ یعنی‌ تنگ‌ بی‌ماهی‌ شده‌ عشق‌ یعنی‌ ماهی‌ راهی‌ شده‌
عشق‌ یعنی‌ مرغهای‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بیرون‌ از قفس‌
عشق‌ یعنی‌ برگ‌ روی‌ ساقه‌ها عشق‌ یعنی‌ گل‌ به‌ روی‌ شاخه‌ها
عشق‌ یعنی‌ جنگل‌ دور از تبر دوری‌ سرسبزی‌ از خوف‌ و خطر
آسمان‌ آبی‌ دور از غبار چشمک‌ یک‌ اختر دنباله‌دار
عشق‌ یعنی‌ از بدیها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لای‌ کتاب‌
عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند
در میان‌ این‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ یعنی‌ کاهش‌ رنج‌ بشر
ای‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌
پوریای‌ عشق‌ باش‌ ای‌ پهلوان‌ تکیه‌ کمتر کن‌ به‌ زور پهلوان‌
عشق‌ یعنی‌ تشنه‌ای‌ خود نیز اگر واگذاری‌ آب‌ را بر تشنه‌تر
عشق‌ یعنی‌ ساقی‌ کوثر شدن‌ بی‌پرو بی‌پیکر و بی‌سرشدن‌
نیمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روی‌ دوش‌
عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌ عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌
گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌ بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌
عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاک‌ کن‌ سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاک‌ کن‌
عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ کن‌ عزیز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ کن‌ عزیز
عشق‌ یعنی‌ مشکلی‌ آسان‌ کنی‌ دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ کنی‌ مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئین‌ مپرس‌
هرکسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد آدمی‌ باید که‌ او را نان‌ دهد
در تنور عاشقی‌ سردی‌ مکن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مکن‌
لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌
دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو
در پناه‌ دین‌ دکانداری‌ مکن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ کاری‌ مکن‌
جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌ جامه‌ تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌
عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما باطنی‌ آکنده‌ از نور خدا
عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌ عشق‌ یعنی‌ بنده‌ بی‌فرقه‌ای‌
عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌ تا که‌ معشوقت‌ نداند کیستی‌
عشق‌ باباطاهر عریان‌ شده‌ در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌
عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او مختصر، ساده، ولی‌ پرهای‌ و هو
عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌ قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌
عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌ آسمانی‌ کردن‌ روی‌ زمین‌
هرکه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد یک‌ راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد
هرکجا عشق‌ آید و ساکن‌ شود هرچه‌ ناممکن‌ بود ممکن‌ شود
در جهان‌ هر کار خوب‌ و ماندنی‌ است‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌
«سالک» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ کاری‌ مشکل‌ست‌
عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ درکلام‌ عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام‌

عاطفه عاشقتم!!!

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 آذر 1390(بازدید ), توسط Meisam |

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

 

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

عاطفه عاشقتم!!!

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 آذر 1390(بازدید ), توسط Meisam |

عاطفه عاشقتم!!!

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 آذر 1390(بازدید ), توسط Meisam |

 

اشک در چشمان من طوفان غم می بارد 

خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است  

کارم از گریه گذشته است به آن میخندم 

من به مردن راضیم لیکن نمی آید اجل 

بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید 

عاطفه عاشقتم!!!